خرابکار کوچولو !
امروز دوباره خواستگار اومد واسه خاله فری ! از صبح تصمیم گرفتم شما رو نفرستم خونه عمه مریم ،چون بنده خداها تازه اسباب کشی کردن به خونه جدید و حدس زدم کلی خسته باشن ! کارا رو انجام دادم و خواستم نهار رو بیارم بخوریم تا شما چرت ظهرت رو هم بزنی و آماده شیم واسه اومدن خواستگارا ! غذاها رو آماده کردم و ماست رو توی پیاله ریختم و در سطل ماست رو هم دادم به شما که داشتی شلوغ میکردی و رفتم که زیرانداز رو بندازم ... یهو صدای افتادن چیزی توجهم رو جلب کرد ،برگشتم و دیدم بعله ... شما چون دستت به پیاله ماست نمی رسیده با در ماست بهش زده بودی و انداخته بودیش و نتیجه شد این ! انقدر با میل و رغبت ماست میخوردی که دلم نیومد دعوات کنم ،نشستم یه چندتایی...











