کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

خرابکار کوچولو !

امروز دوباره خواستگار اومد واسه خاله فری ! از صبح تصمیم گرفتم شما رو نفرستم خونه عمه مریم ،چون بنده خداها تازه اسباب کشی کردن به خونه جدید و حدس زدم کلی خسته باشن ! کارا رو انجام دادم و خواستم نهار رو بیارم بخوریم تا شما چرت ظهرت رو هم بزنی و آماده شیم واسه اومدن خواستگارا ! غذاها رو آماده کردم و ماست رو توی پیاله ریختم و در سطل ماست رو هم دادم به شما که داشتی شلوغ میکردی و رفتم که زیرانداز رو بندازم ... یهو صدای افتادن چیزی توجهم رو جلب کرد ،برگشتم و دیدم بعله ... شما چون دستت به پیاله ماست نمی رسیده با در ماست بهش زده بودی و انداخته بودیش و نتیجه شد این ! انقدر با میل و رغبت ماست میخوردی که دلم نیومد دعوات کنم ،نشستم یه چندتایی...
3 شهريور 1392

شیر ...

میخوام بدونی که این روزا بزرگترین دغده م شده شیر خوردن شما ... اینکه چقدر خوردی و کی خوردی !؟ هنوز هم فقط توی خواب شیر میخوری ... نزدیک وعده شیرت که میشه غرغر میکنی ،میخوابونمت روی پام و تکونت میدم تا خوابت ببره ،صبر میکنم تا خوابت عمیق شه و شیشه رو توی دهانت میگذارم و نگه میدارم تا شیرت رو بخوری ... شیرت رو که میخوری بلند میشی و سرحال ،انگار که نه انگار خواب بودی ! این پروسه شیر دادنت یه وقتایی خیلی سخت میشه ،مخصوصا روزایی که خیلی کار دارم یا درگیرم ! اما حواسم هست که کمتر از حداقلی که دکتر گفته شیر نخوری !!! دکتر این بار گفت :حداقل میزان شیر در روز باید ۴۰۰cc باشه که وقتی گفتم :من با این روش توی خواب بهت ۶۰۰cc میدم خیلی متعجب ش...
3 شهريور 1392

آخ ،فنجونام !

دیشب واسه باباییت خط و نشون کشیدم که :اگه کیان یک تیکه از این چینی هام رو بشکنه میشکونمش ! حالا تهدیدم که توخالی و محض تحریک باباییت بود برای مسدود کردن کابینت چینیها ،ولی خوب ... دقیقا نمیدونم مامانم از کی افتاده بود توی جریان جهیزیه خریدن و جمع کردن واسه من و خاله الهام !؟ ولی یادمه که خیلی زود شروع کرده بود !!! بماند که تا زمانی که فوت کرد چقدر وسیله رو که احساس میکرد دمده شده هی رد میکرد میرفت و هی جایگزینش میکرد ،انگاری یکی از مهمترین دغدغه هاش ازدواج ماها و جهیزیه خریدن بود ! حتی به دایی حمید هم که پسر بود کلی جهاز داد ،خوبه حداقل عروسی دایی حمید رو دید ... توی همون ۱۳-۱۲ سالگی مامان یه روز اومد خونه با ۲ تا سرویس چینی اصل ...
2 شهريور 1392

یاکریم خوش یمن !

یه یاکریم پشت پنجره اتاق من و بابایی تخم گذاشته بود که تخماش افتادن و شکستن ! امروز دیدم بابایی با در جعبه براش جا ساخته تا بیاد و تخم بگذاره ،اونم از خدا خواسته سریع چوباشو آورد و جاش رو درست کرد ،فکر کنم تخم گذاشته ! خدابیامرزه مامان شهنازم رو ،میگفت :یاکریم تو خونه آدم تخم بگذاره اومد داره ! یادش به خیر ،بابا عزیزم هم همیشه واسه کفترا و یاکریما خونه میساخت ! شما هی میری این یاکریمه نگاه میکنی و یه چیزایی بلغور میکنی و ذوق میکنی و میای ... ...
2 شهريور 1392

نتیجه یک لحظه غفلت ...

خدا کنه همیشه غفلت ها نتیجه ش همینجوری نمکی باشه ! داشتم با آرام جون sms بازی میکردم که حواسم از شما پرت شد !!! اینم نتیجه ش ،،، بسته پمپرز رو از توی کشو بیرون کشیده بودی و به تحقیق و تفحص در موردشون مشغول شده بودی ! میخواستی بندازیشون دور گردنت ... تا زمانی که صدات زدم اصلا متوجه من نشده بودی !!! بعدش سعی کردی بقیه پمپرزها رو از توی بسته دربیاری ! دیدی با دست که درنمیاد ،سعی کردی بسته رو با دندون پاره کنی ... چه حالی میده غلت زدن توی پمپرزها ! داری سعی میکنی کش کنار پمپرز رو پاره کنی ... اصلا ببینم اینا چیه به من میبندن !؟ بذار بازشون کنم ببینم هنوز اندازه م میشن !؟!؟!؟ ...
1 شهريور 1392

شکر ...

خدا رو شکر ...   بهتر شدی و دوباره خنده ها و شیطنت هات تمام خونه رو پر کرده !   شنبه شب از دکتر و بعد خرید شام خودمون رو انداختیم خونه خاله مریم و شما کل خونه رو زیر و رو کردی واسش ! نوش جونش تا هی نگه بیاین خونه من ،بیاین خونه من ! کل وقت رو با این جارو مشغول بودی ! اسباب بازی جدید این روزهات ... مهمونی حموم زایمان خاله مریم (خواهرشوهر خاله الهام) خونه حاج خانم بهرامی ! کلی با این میزه مشغول بودی ! فکر نکنی همینجوری آروم خوابیدی هاااااا ! قبلش کلی خراب کاری کردی ! جالبه که بابایی دستگیره های کابینت ها رو باز کرده بود تا شما نتونی باز کنی ولی جدیدا دستت رو میندازی بالای در کابی...
31 مرداد 1392

پارک ...

امروز دیدم حوصله ت خیلی سر رفته گفتم بریم پارک شاید خوشت بیاد و سرگرم بشی !   اما زهی خیال باطل ،فقط کلی حرص خوردم و برگشتیم ! خدا رو شکر دوباره خوب توی کالسکه میشینی ،البته تا مقصد ! تا رفتیم توی پارک چشمم به مغازه هایی افتاد که توسط زنان بی سرپرست و یا سرپرست خانوار اداره میشن و هوس خرید کردم که چشمم به این آدمک زیبا افتاد و به یاد بچه گی هام شما رو هم سوار کردم و کلی هم خوشت اومد ! راستی از اون مغازه یه دونه موبایل اسباب بازی اسپایدرمن هم برات خریدم که اصلا جذبت نکرده !!! خاله فری مواظبت بود و منم که عکاااااااس ! مرسی خاله فری که مراقبمی ... آخ جون زمین بازی ! آخه مامان جون شما که بازی نمیکنی که !!!...
20 مرداد 1392

یک سال و یک ماهگی ...

نمیدونم چرا دوست ندارم این روزا انقدر زود بگذرن !؟   یه وقتایی هوس میکنم هنوز نی نی باشی ،کوچولو باشی ،توی بغلم بمونی !!! سهم من این روزا از تو شده نگاه کردنت ،فقط نگاهم رو از تو پر میکنم تا هیچوقت غصه گذشتن این روزها رو نخورم ! خیلی خواستنی شدی ،خواستنی بودی خواستنی تر شدی ! وقتی برای هر نیازی به من رومیاری لذت میبرم از اینکه میتونم کاری برات انجام بدم یا خوشحالت کنم ! هم قدت میشم و همراهت بازی میکنم ،کاش من هم هنوز بچه بودم ! چه روزهای شیرینیه !!! قاصدکم ،از مرز یک سالگی رد شدی ... در کنار تو کودکی هایم را زنده میکنم ،آهسته تر ! نمیدونم چرا دوست ندارم این روزا انقدر زود بگذرن !؟ یه وقتایی هوس میکنم هنوز نی نی ...
11 مرداد 1392